شجاع

157

أنيس الناس ( فارسى )

گر از عشق آسمان آزاد بودى * كجا هرگز زمين آباد بودى اگر بىعشق بودى جان آدم * كه بودى زنده در دوران عالم تنى كز عشق خالى شد فسرده است * گرش صد جان بود بىعشق مرده است اگر خود عشق هيچ افسون بداند * نه از سوداى خويشت وارهاند « 1 » مشو چون سگ به خواب و خورد خورسند * اگر خود گربه باشد دل درو بند گر انديشه كنى از راه بينش * به عشق است ايستاده آفرينش شيخ عبد اللّه انصارى قدّس اللّه سرّه فرموده كه آدمى را از چهار چيز ناگزيرست : اول نانى ، دوم خرقانى ، سوم ويرانى ، چهارم جانانى . امّا دوستى ديگرست و عاشقى ديگر ، دوست ديگرست و معشوق ديگر . و فرق ميان دوست و معشوق آنكه در دوستى محبّت از جانبين بود و در عشق لزوم اين معنى نباشد ، و هرزمان كه عاشق را نهايت صدق حاصل شود اين دولتش ميسّر گردد .

--> ( 1 ) - اصل : رهانت .